اخلاق و فضائل

فضایل امام حسن مجتبی

پیرامون فضایل و مناقب امام حسن علیه السلام مطالب فراوانی در آیات قرآن، احادیث نبوی، روایات ائمه، تاریخ اسلام و … وجود
دارد که ما در صدد بررسی و بیان آنها نیستیم. فقط فضایل و مناقبی [صفحه ۱۷۷ ] که خود آن حضرت به مناسبتی به خصوص در
برابر دشمنان برای خود بیان نموده در این بخش مطرح میشود. در حدیثی آمده است که: معاویه در زمان حکومتش به مدینه آمد
و در ضمن خطبهای که خواند به امام علی علیه السلام اهانت نمود. امام حسن علیه السلام بپا خاست و این گونه به سخنان نادرست او
پاسخ داد. قال علیه السلام: انه لم یبعث نبی الا جعل له وصی من أهل بیته، و لم یکن نبی الا و له عدو من المجرمین، و ان علیا
علیه السلام کان وصی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم من بعده و أنا ابن علی و أنت ابن صخر، و جدک حرب، و جدی رسول
الله صلی الله علیه و آله و سلم، و أمک هند و أمی فاطمۀ، و جدتی خدیجۀ و جدتک نثیلۀ، فلعن الله ألأمنا حسبا، و أقدمنا کفرا، و
أخملنا ذکرا. و أشدنا نفاقا [ ۲۲۸ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: (خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر آن که جانشینی از
خاندان خود وی، برایش معین فرمود. و هیچ پیامبری نبود، مگر آن که دشمنی از مجرمان داشت و بی تردید، علی علیه السلام
[صفحه ۱۷۸ ] وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بعد از ایشان بود و من پسر علی هستم و تو زادهی صخری و جد تو حرب
بود و جد من رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بود. مادر تو هند و مادر من فاطمه، مادر بزرگ من خدیجه است و مادر بزرگ
تو نثیله. پس خداوند هر کدام از ما را که فرومایهتر است و به کفر پیشتازتر و از یادها فراموش شدهتر و دارای نفاق بیشتر است
صفحه ۱۰۲ از ۳۲۶
لعنت کند.) و در حدیث دیگری آمده است: روزی معاویه در حضور امام حسن علیه السلام خاندان خود را ستوده و به آنان افتخار
کرد. قال علیه السلام: أفعلی تفتخر؟ أنا ابن أعراق الثری. أنا ابن سید أهل الدنیا. أنا ابن من رضاه رضا الرحمن، و سخطه سخط
الرحمن، هل لک یا معاویۀ من قدیم تباهی به، أو أب تفاخرنی به، قل لا، أو نعم، أی ذلک شئت، فان قلت: نعم أبیت و ان قلت: لا
عرفت. قال معاویۀ: [فانی] أقول: لا تصدیقا لک. فقال الحسن علیه السلام متمثلا: الحق أبلج ما یضل سبیله و الحق یعرفه ذو الألباب
۲۲۹ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: (آیا بر من افتخار میکنی؟ من فرزند ریشههای زمین. من پسر سرور اهل جهانم. من پسر آن ]
کسی هستم که خرسندی او خرسندی خدای رحمان و خشم او خشم خدای رحمان است. ای معاویه آیا تو را گذشتهای هست که
بدان مباهات کنی یا پدری که بدان بر من افتخار کنی؟ بگو آری یا نه. هر کدام که بخواهی پس اگر بگویی آری، محکوم
میشوی و اگر بگویی نه شناخته شوی. معاویه گفت: من [فقط این را] میگویم: تصدیقت نمیکنم. امام علیه السلام این مثل را
فرمود: حق آشکار است و راهش گم نشود حق را هر خردمندی میشناسد. [صفحه ۱۷۹ ] در حدیث دیگری آمده است که: پس از
شهادت امام علی علیه السلام امام حسن در کوفه خطبهای خواند و پس از حمد و ثنای الهی خود را چنین معرفی فرمود. قال
و اتبعت ملۀ آبائی ابراهیم و اسحاق و » : علیه السلام: من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن محمد. ثم تلا هذه الآیۀ
۲۳۰ ] ثم أخذ فی کتاب الله ثم قال: أنا ابن البشیر، أنا ابن النذیر، أنا ابن النبی، أنا ابن الداعی الی الله باذنه و أنا ابن السراج ] « یعقوب
المنیر، انا ابن الذی أرسل رحمۀ للعالمین، و أنا من أهل البیت الذین أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. و أنا من أهل البیت
.[۲۳۲] [ قل لا أسألکم علیه أجرا الا الموده فی القربی [ ۲۳۱ » الذین افترض الله عزوجل مودتهم و ولایتهم فقال فیما انزل علی محمد
امام حسن علیه السلام فرمود: (هر کس مرا شناسد، شناخته و هر کس مرا نمیشناسد، من حسن فرزند محمدم. و سپس این آیه را
و سپس شروع کرد به استناد به کتاب خداوند: من فرزند « از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم » : تلاوت فرمود
بشارت دهنده و بیم دهندهام، من فرزند پیامبرم، من فرزند فراخوان کننده به سوی خداوندم به اجازهی او. من فرزند چراغ فروزانم،
من پسر آن کسی هستم که به رحمت، نزد جهانیان فرستاده شد و من از خاندانی هستم که خداوند پلیدی را از آنها زدود و به
طهارتی ویژه پاکشان ساخت من از خانوادهای هستم که خداوند مودت و ولایت آنان را واجب کرده و ضمن آنچه که بر محمد
و در حدیث دیگری آمده است: پس از («. بگو من برای آن پاداشی از شما نمیخواهم، مگر محبت اهل بیتم » : نازل کرد فرمود
ماجرای صلح امام حسن علیه السلام با معاویه، معاویه به کوفه آمد و از امام حسن علیه السلام خواست به منبر برود و فضایل معاویه و
بنیامیه را بیان کند. امام علیه السلام به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی چنین فرمود. [صفحه ۱۸۰ ] قال علیه السلام: من عرفنی
فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن رسول الله، أنا ابن البشیر النذیر أنا ابن المصطفی بالرسالۀ أنا ابن من صلت علیه الملائکۀ أنا
ابن من شرفت به الأمۀ. انا ابن من کان جبرییل السفیر من الله الیه أنا ابن من بعث رحمۀ للعالمین. [صلی الله علیه و آله اجمعین]. فلم
یقدر معاویۀ أن یکتم عداوته و حسده فقال: یا حسن علیک بالرطب فانعته لنا. قال: نعم یا معاویۀ الریح تلقحه و الشمس تنفخه و
القمر یلونه و الحر ینضجه و اللیل یبرده. ثم أقبل علی منطقه فقال: أنا ابن المستجاب الدعوه، أنا ابن من کان من ربه کقاب قوسین أو
أدنی، أنا ابن الشفیع المطاع، أنا ابن مکۀ و منی أنا ابن من خضعت له قریش رغما، أنا ابن من کانت أخبار السماء الیه تتری، أنا ابن
من أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا. فقال معاویۀ: أظن نفسک یا حسن تنازعک الی الخلافۀ؟ فقال: ویحک یا معاویۀ، انما
الخلیفۀ من سار بسیره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عمل بطاعۀ الله و لعمری انا لأعلام الهدی و منار التقی و لکنک یا
معاویۀ ممن أبار السنن و أحیا البدع و اتخذ عباد الله خولا و دین الله لعبا فکان قد أخمل ما أنت فیه. فعشت یسیرا و بقیت علیک
تبعاته. یا معاویۀ والله لقد خلق الله مدینتین احدیهما بالمشرق و الأخری بالمغرب أسماهما جابلقا و جابلسا، ما بعث الله الیهما أحدا غیر
جدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم. فقال معاویۀ: یا أبامحمد اخبرنا عن لیلۀ القدر. قال: نعم عن مثل هذا فاسأل. ان الله خلق
السموات سبعا و الأرضین سبعا و الجن من سبع و الانس من سبع فتطلب من لیلۀ ثلاث و عشرین الی لیلۀ سبع و عشرین [ ۲۳۳ ]. امام
صفحه ۱۰۳ از ۳۲۶
حسن علیه السلام فرمود: (هر کس مرا میشناسد، شناخته و هر کس که نمیشناسد پس من حسن فرزند رسول الله هستم. من فرزند
بشارت دهنده و بیم دهندهام. من پسر برگزیده برای رسالتم. من فرزند آن [صفحه ۱۸۱ ] کسی هستم که فرشتگان بر او درود
فرستادند. من فرزند آن کسی هستم که امت به او تشرف یافت. من پسر اویم که جبرییل سفیر خداوند به سوی او فرستاده شد. من
پسر آن کسی هستم که برای رحمت برای جهانیان برانگیخته شد. ولی معاویه نتوانست دشمنی خود را پنهان کند و گفت: ای
حسن! خرما را داشته باش، و از خواص آن برای ما بگو!. حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: ای معاویه؛ باد بارورش کرده، آفتاب
درشتش نموده، مهتاب رنگش میدهد، گرما میپزدش و شب خنکش میسازد. سپس به سخن خویش بازگشت و فرمود: من پسر
مستجاب الدعوهام من پسر آن کسی هستم که مقامش نسبت به پروردگارش مانند فاصلهی دو کمان یا کمتر بود. من پسر شفیع
مورد اطاعتم. من پسر مکهام. من پسر آن کسی هستم که قریش ناگزیر از کرنش به او شد. من پسر آن کسی هستم که پیروش
سعادتمند شد و توطئه کنندهاش بدبخت گردید. من پسر آن کسی هستم که زمین برای او پاکیزه و سجدهگاه گردید. من پسر آن
کسی هستم که اخبار آسمان به سوی او پی در پی روان است. من پسر آن کسی هستم که خداوند پلیدی را از آنان دور ساخت و
به پاکی مخصوص پاکشان کرد. معاویه گفت: ای حسن! گمان میکنم نفست تو را به سوی خلافت میکشاند. امام حسن
علیه السلام فرمود: وای بر تو ای معاویه! خلیفه آن کسی است که به روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفتار کند و عمل به
اطاعت از خدا کند. و سوگند به جانم که ماییم – تنها ما – که نشانههای هدایت و فانوس پرهیزگاری هستیم، ولی تو ای معاویه،
جزء کسانی هستی که سنتها را میرانده و بدعتها را برپا کرده و بندگان خدا را دستاویز قرار داده و دین خداوند را بازیچهی
خویش نموده است. چقدر بیارزش است موقعیتی که تو در آن قرار داری! چه اندک زیستی، ولی تبعات آن بر گردهات باقی مانده
است. ای معاویه! سوگند به خدا که خداوند دو شهر آفریده است یکی در خاور و دیگری در باختر است، نامهایشان جابلقا و
جابلساست و خداوند هیچ پیامبری به سوی آنها نفرستاد جز جد من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم. معاویه گفت: ای
ابامحمد! از شب قدر برای ما بگو. امام حسن علیه السلام فرمود: بله، از چنین موضوعاتی بپرس. همانا که خداوند آسمانها را هفت
آفرید و زمینها را هفت و جن را از هفت گونه و آدمیان را از هفت گونه و از شب بیست و سوم تا شب بیست و هفتم درخواست
میشود.) [صفحه ۱۸۲ ] و در حدیث دیگری آمده است: روزی عمروعاص به معاویه گفت: امام حسن علیه السلام مردی خجالتی
است و از سخن گفتن عاجز، اگر به او اجازه دهی برخیزد و سخنرانی کند، وقتی چشم او به مردم بیافتد و مردم در او خیره شوند
خجالت میکشد و سخنش را قطع خواهد کرد!. معاویه به امام حسن علیه السلام گفت: اگر میتوانی برو منبر و ما را موعظه کن.
امام حسن علیه السلام برخاست و پس از حمد و ستایش الهی و ثناگویی از جدش چنین فرمود: قال علیه السلام: أیها الناس من عرفنی
فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی بن أبیطالب و ابن سیده نساء العالمین فاطمۀ بنت رسول الله أنا ابن خیر خلق الله أنا
ابن رسول الله انا ابن صاحب الفضایل أنا ابن صاحب المعجزات و الدلایل انا أبن أمیرالمؤمنین أنا المدفوع عن حقی أنا و أخی
الحسین سیدا شباب أهل الجنۀ أنا ابن الرکن و المقام أنا ابن مکۀ و منی أنا ابن المشعر و العرفات. فقال له معاویۀ یا أبامحمد خذفی
نعت الرطب ودع هذا، فقال علیه السلام: الریح تنفخه و الحر ینضجه و البرد یطیبه. ثم عاد علیه السلام فقال: أنا ابن الشفیع المطاع انا بن
من قاتلت معه الملائکۀ أنا ابن من خضعت له قریش أنا [ابن] امام الخلق و ابن محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم. فخشی
معاویۀ ان یفتتن به الناس فقال: یا ابامحمد انزل فقد کفی ما جری. فنزل فقال له معاویۀ: ظننت ان تکون خلیفۀ و ما أنت و ذاک. فقال
الحسن علیه السلام [انما]: الخلیفۀ من سار بکتاب الله و سنۀ رسول الله لیس الخلیفۀ من سار بالجور و عطل السنۀ و اتخذ الدنیا أبا و أما
ملک ملکا متع به قلیلا ثم ینقطع لذته و تبقی تبعته [ ۲۳۴ ]. [صفحه ۱۸۳ ] امام حسن علیه السلام فرمود: (ای مردم، هر کس مرا
میشناسد، شناخته است و هر کس مرا نمیشناسد، من حسن بن علی بن ابیطالب و پسر بزرگ بانوی بانوان جهان فاطمه دختر
رسول الله هستم. من پسر دارندهی فضیلتها هستم. من پسر دارندهی معجزات و دلایلم؛ من پسر امیرمؤمنانم. من آن رانده شده از
صفحه ۱۰۴ از ۳۲۶
حق خویشم. من و برادرم حسین، سرور جوانان بهشتیم. من پسر رکن و مقام، من پسر مکه و منی من پسر مشعر و عرفاتم. معاویه
گفت: ای ابامحمد، سخن دربارهی رطب گوی و از این موضوع درگذر. امام علیه السلام فرمود: باد، آن را درشت کرده، گرما
میرساندش و سرما خوشگوارش میکند. سپس دوباره به گفتار قبل برگشت و گفت: من فرزند شفیع اطاعت شوندهام. من پسر آنم
که فرشتگان همراه او میجنگیدند من پسر آن کس هستم که قریش بر او کرنش کرد. من پسر پیشوای خلق و پسر محمد رسول الله
صلی الله علیه و آله هستم. معاویه از بیم آن که مردم به او دلبسته شوند، گفت: ای ابامحمد فرود آی که همانکه گفتی، کافی است.
امام علیه السلام فرود آمد و معاویه به ایشان گفت: گمان بردی که تو بزودی خلیفه گردی؟ تو را چه به خلیفه شدن. امام حسن
علیه السلام به او فرمود: خلیفه آن است که به [روش] کتاب خداوند و سنت رسول الله رود و کسی که راه ظلم در پیش گرفته و
سنت پیامبر را تعطیل کرده است و دنیا را پدر و مادر خویش پندارد. قدرتی به کف آورده و اندکی از آن بهرهمند شده است و
سپس لذتش پایان یافته ولی تبعات آن بر جای میماند.) و در حدیث دیگری چنین آمده است: زمانی که معاویه به مدینه آمده بود،
امام حسن علیه السلام را دید که گروهی از قریش با تعظیم و تجلیل او را همراهی میکنند بر او رشک برد و خواست او را تضعیف
کند. برای این امر با ابوالأسود دوئلی و ضحاک بن قیس فهری مشورت نمود. ابوالاسود او را تشویق بر این کار نمود و در نتیجه روز
جمعهای معاویه بر منبر رفت و خطبهای خواند که در آن به علی علیه السلام اهانت کرد. در این هنگام امام حسن علیه السلام بپا
خاست و پایهی منبر را گرفت و چنین فرمود: [صفحه ۱۸۴ ] قال علیه السلام: أیها الناس من عرفنی، فقد عرفنی، و من لم یعرفنی فأنا
الحسن بن علی [بن أبیطالب] أنا ابن نبی الله، أنا ابن من جعلت له الأرض مسجدا و طهورا، أنا ابن السراج المنیر أنا ابن البشیر النذیر،
أنا ابن خاتم النبیین، و سید المرسلین، و امام المتقین و رسول رب العالمین، أنا ابن من بعث الی الجن و الانس، أنا ابن من بعث رحمۀ
للعالمین. فلما سمع کلامه معاویۀ غاظ منطقه و أراد أن یقطع علیه فقال: یا حسن علیک بصفۀ الرطب، فقال الحسن علیه السلام: الریح
تلقحه و الحر ینضجه، و اللیل یبرده و یطیبه علی رغم أنفک یا معاویۀ. ثم أقبل علی کلامه فقال: أنا ابن المستجاب الدعوه، أنا ابن
الشفیع المطاع، أنا ابن أول من ینقض رأسه من التراب، و یقرع باب الجنۀ، أنا ابن من قاتلت الملائکۀ معه و لم تقاتل مع نبی قبله، أنا
ابن من نصر علی الأحزاب، أنا ابن من ذل له قریش رغما. فقال معاویۀ: أما انک تحدث نفسک بالخلافۀ و لست هناک. فقال الحسن
علیه السلام: أما الخلافۀ فلمن عمل بکتاب الله و سنۀ نبیه صلی الله علیه و آله و سلم لیست الخلافۀ لمن خالف کتاب الله و عطل السنۀ،
انما مثل ذلک مثل رجل أصاب ملکا فتمتع به و کأنه انقطع عنه و بقیت تبعاته علیه. فقال له معاویۀ: ما فی قریش رجل الا و لنا عنده
نعم مجللۀ و ید جمیلۀ، قال: بلی، من تعززت به بعد الذلۀ، و تکثرت به بعد القلۀ. فقال معاویۀ: من أولئک یا حسن! قال: یلهیک عن
معرفته. قال الحسن علیه السلام: أنا ابن من ساد قریشا شابا و کهلا أنا ابن من ساد الوری کرما و نبلا، أنا ابن من ساد أهل الدنیا بالجود
لا» : الصادق و الفرع الباسق و الفضل السابق، أنا ابن من رضاه رضی الله، و سخطه سخط الله، فهل لک أن تسامیه یا معاویۀ؟. أقول
فقال الحسن علیه السلام: الحق أبلج و الباطل لجلج و لن یندم من رکب الحق، و قد خاب من رکب الباطل، و الحق .« تصدیقا لک
یعرفه ذووالألباب [ ۲۳۵ ]. [صفحه ۱۸۵ ] امام حسن علیه السلام فرمود: (ای مردم! هر کس که مرا میشناسد، شناخته و هر کس مرا
نمیشناسد، من حسن بن علی [بن ابیطالب] هستم. من پسر پیامبر خدایم. من پسر آنم که زمین برای او سجدهگاه و پاکیزه گردیده
است. من پسر چراغ فروزانم. من پسر بشارت دهنده و بیم دهندهام. من پسر خاتم پیامبران و سرور پیام آوران و پیشوای پرهیزگاران
و فرستادهی پروردگار جهانیانم. من پسر آنم که به سوی جن و انس برانگیخته شد. من پسر اویم که رحمت برای جهانیان است.
وقتی معاویه کلام امام را شنید، از منطق ایشان خشمگین شد و خواست که سخنش را قطع کند. گفت:ای حسن، تو وصف رطب را
بگو. امام علیه السلام فرمود: باد بر آن گرده میافشاند و آن را به بار مینشاند، گرما آن را به صورت پخته و رسیده « خرمای تازه »
در میآورد، و شب به کوری چشم تو ای معاویه، سردش کرده و گوارایش میکند. و سپس دوباره به گفتار خود بازگشته و فرمود:
من پسر کسی هستم که دعوتش مستجاب است. من پسر شفیع اطاعت شوندهام. من پسر نخستین کسی هستم که سر از خاک
صفحه ۱۰۵ از ۳۲۶
پیراسته و درب بهشت میزند. من پسر آن کسی هستم که ملایکه در رکاب او جنگید که همراه هیچ پیامبری قبل از او نجنگیده
بود. من پسر آن کسی هستم که بر احزاب چیره شد. من پسر اویم که قریش ناخواسته خوار او شد. معاویه گفت: اما تو با خود
زمزمهی خلافت داری و شایستهی آنجا نیستی. امام علیه السلام فرمود: اما خلافت، حق کسی است که به کتاب خداوند و سنت
پیامبرش عمل کند. و خلافت حق آن کسی نیست که با کتاب خدا مخالفت ورزیده و سنت را معطل دارد. مانند این است که مردی
حکومتی را به چنگ آورده و روزگاری با آن سر کند و همین که دستش از آن کوتاه شد تبعاتش گریبان گیرش شود. معاویه
گفت: در قریش کسی نیست مگر آن که از ما نعمتی فراوان و دستگیری خوش نزد خود دارد. امام علیه السلام فرمود: بله، همانها
که پس از خواری، عزیزشان داشتهای و پس از تنگدستی بر سرشان افشاندهای. معاویه گفت: آنها کیانند ای حسن!. فرمود: آن که
از شناسایی او طفره میروی. امام علیه السلام فرمود: من پسر آن کسی هستم که در جوانی و پیری، بزرگ قریش بود. من پسر آن
کسی هستم که از بزرگواری و نجابت، سرور خوبان شد. من پسر آنم که سرور جهانیان شد، به [صفحه ۱۸۶ ] سخاوتی واقعی و
اصالتی رفیع و سابقهی نیک در فضیلت. من فرزند اویم که خرسندی وی خرسندی خداست و خشم او خشم خداست. در این
صورت ای معاویه آیا میتوانی با آن برابری کنی؟. [معاویه گفت]: فقط این را میگویم تصدیقت نمیکنم. امام حسن مجتبی
علیه السلام فرمود: حق، آشکار است و باطل مشتبه و گنگ است، آن کس که بر مرکب حقانیت سوار باشد، هرگز پشیمان نباشد و
آن کس که بر مرکب باطل سوار باشد، زیان کند و خردمندان حق شناسند.) و در حدیث دیگری آمده است: منهال بن عمرو
روایت کرد که معاویه از امام حسن علیه السلام خواست تا به منبر برود و خود را معرفی کند. امام علیه السلام بپا خاست و بر منبر شد
و پس از حمد و ثنای الهی چنین فرمود: قال علیه السلام: أیها الناس من عرفنی فقد عرفنی. و من لم یعرفنی فسأبین له نفسی، بلدی
مکۀ و منی و أنا ابن مروه و الصفا و انا ابن النبی المصطفی و أنا ابن من علا الجبال الرواسی و أنا ابن من کسا محاسن وجهه الحیاء أنا
ابن فاطمۀ سیده النساء أنا ابن قلیلات العیوب. و أذن المؤذن، فقال: أشهد ان لا اله الا الله، و اشهد أن محمدا رسول الله. فقال لمعاویۀ:
محمد أبی أم ابوک، فان قلت لیس بأبی فقد کفرت و ان قلت نعم فقد أقررت. ثم قال: أصبحت قریش تفتخر علی العرب بأن محمدا
منها و أصبحت العرب تفتخر علی العجم بأن محمدا منها یطلبون حقنا و لا یردون الینا حقا [ ۲۳۶ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: (ای
مردم! هر کس مرا میشناسد شناخته است و هر کس که مرا نمیشناسد خودم را معرفی خواهم کرد: شهر من مکه و مناست و من
« و شخصیتی همچون کوه استوار دارد » پسر مروه و صفایم و من فرزند پیامبر برگزیدهام. من پسر آنم که از کوههای رفیع هم سر شد
و من پسر آن کسی هستم که محاسن رخسارش را پردهی حیا پوشید. من پسر فاطمه بانوی زنانم من پسر آن کسی هستم که
کمترین عیبها را داشت. (در این حال مؤذن بانگ اذان سر داد و گفت: اشهد ان لا اله الله، اشهد ان محمدا رسول الله.) پس از آن
امام حسن علیه السلام به معاویه فرمود: آیا محمد، پدر من است یا تو؟ اگر بگویی [صفحه ۱۸۷ ] پدر من نیست، کافر شدهای و اگر
بگویی آری. اعتراف کردهای. و آنگاه افزود: وضع چنان شده است که قریش بر عرب افتخار میکند که محمد از اوست و عرب بر
عجم افتخار میکند که محمد از ماست. آنان حق ما را طلب میکنند؛ در حالی که حق ما را به خود ما نمیدهند.) و در حدیث
دیگری آمده است که: گاهی انسانها به مفاخر خود مباهات میکنند. امام علیه السلام فرمود: قال علیه السلام: من کان یبأ بجد
فجدی الرسول أو کان یباء بأم فان أمی البتول، أو کان یبأ بزرور فیزورنا جبرئیل [ ۲۳۷ ]. امام حسن علیه السلام فرمود: (هر کس
بخواهد به جد خویش مباهات کند، جد من پیامبر است و اگر بخواهد به مادر مباهات کند، مادرم بتول است و اگر بخواهد به
مهمانان و ملاقات کنندگان فخر کند، پس (بداند) جبرئیل به ملاقات ما میآمد.) و در حدیث دیگری آمده است: روزی قریش در
حضور معاویه سرگرم تفاخر و ذکر فضایل خویش بودند. امام حسن علیه السلام که در آن جمع حاضر بود سخنی بیان نکرد. معاویه
از حضرت پرسید: تو چرا سخن نمیگویی؟ با اینکه برترین حسب را تو داری و گویندهترین زبانها در کام توست؟. قال
.[ علیه السلام: ما ذکروا فضیلۀ الا ولی محضها و لبابها. ثم قال: فیم الکلام؟ و قد سبقت مبرزا سبق الجواد من المذی المتنفس [ ۲۳۸
صفحه ۱۰۶ از ۳۲۶
[صفحه ۱۸۸ ] امام حسن علیه السلام فرمود: (فضیلتی برنشمردند، مگر آن که ناب و چکیدهی آن از من است. سپس فرمود: سخن در
چیست؟ من در میدان نبرد برنده شدم، همچون برنده شدن اسب راهوار از اسب وامانده و بریده.) و در حدیث دیگری آمده است:
زمانی که معاویه به مدینه آمد روزی بار عام داد و هر کسی که به دیدار او میرفت، از پنج هزار تا صد هزار به آنها صله میداد. در
پایان روز امام حسن علیه السلام نیز به دیدار او رفت، معاویه گفت: ای ابامحمد! چرا دیر آمدی، آیا خواستی زمانی بیایی که
پولهای ما تمام شود تا متهم به بخل شویم؟. بعد به غلامش دستور داد: به مقدار تمام پولی که امروز به همهی مردم داده شد، به
امام حسن علیه السلام پرداخت شود. بعد خطاب به امام حسن علیه السلام گفت:ای أبامحمد من فرزند هند هستم. (یعنی با سخاوت
.[ هستم). قال علیه السلام: لا حاجۀ لی فیها یا أبا عبدالرحمان و رددتها و أنا ابن فاطمۀ بنت محمد رسول الله صلی الله علیه و آله [ ۲۳۹
امام حسن علیه السلام فرمود: (ای ابوعبدالرحمن! مرا بدان نیازی نیست. من آن را دور افکندهام. من پسر فاطمه دختر محمد، رسول
الله صلی الله علیه و آله هستم.)
برگرفته از کتاب فرهنگ سخنان امام حسن مجتبی علیه السلام نوشته: محمد دشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *