امامت و رهبری، حاکمان زمان

خلافت امام حسن

در صدر قصه خلافت حسن بن علی علیهماالسلام از کتاب اسرار الانوار فی مناقب ائمه الاطهار این چند شعر را که در مدح حسن بن علی علیهماالسلام گفته‌ام مرقوم می دارم:
ای برخسار و لب چو عدن و عدن
عدن و عدن تو حسین و حسن
هر چه زاد از حسن حسن باشد
پسر بوالحسن حسن باشد
آینه روی آفتاب مه است
بچه شر و شاه شیر و شه است
تابش روی شاهد ازلی
جگر مصطفی و جان علی
مرکب از دوش مصطفی کرده
ره به میدان لافتی کرده
مهد جنبان به کاخ جبریلش
بادبیزن پر سرافیلش
علم او نقش عقل کل بندد
حلم او بر محیط پل بندد
ثقل اکبر خلاصه علمش
عرش اعظم سلاله حلمش
عرش را گوش و گوشواره از اوست
چرخ را نیز یار و یاره از اوست
[صفحه ۱۷۵]
خردش خرده بر فلک گیرد
مکس ملک او ملک گیرد
بهر امت به جای فوز و فلاح
صبر و صلحست در سداد و صلاح
صلح را چشم و چهره بر در اوست
جنگ را شیر نر برادر اوست
در کتاب امیرالمؤمنین علی (ع) که مجلد سیم است از کتاب دویم ناسخ التواریخ مرقوم داشتیم که چون آن حضرت به دست عبدالرحمن بن ملجم علیه اللعنه زخم یافت فرزند خود حسن را به خلافت و امامت منصوب داشت علمای عامه نیز خلافت آن حضرت را از علی مرتضی منصوص دانند و معاویه را در طلب این امر خاطی شمارند و جماعت افضلیه از اهل سنت در ظلم معاویه و کفر او همداستانند
از راویان احادیث صدوق و کلینی و شیخ مفید و شیخ طوسی و جز ایشان بطرق عدیده سند به سلیم بن قیس می رسانند که گفت حاضر بودم وقتی که امیرالمؤمنین فرزند خود را وصیت می فرمود حسین (ع) و محمد بن حنفیه و دیگر فرزندان او و بزرگان اهل بیت او و صنادید شیعیان حاضر بودند این وقت کتاب و سلاح خود را با حسن (ع) عطا فرمود.
«ثم قال یا بنی امرنی رسول الله ان اوصی الیک و ان ادفع الیک کتبی و سلاحی کما اوصی الی رسول الله و دفع الی کتبه و سلاحه و امرنی ان آمرک اذا حضرک الموت ان تدفعه الی اخیک الحسین ثم اقبل علی ابنه الحسین فقال و آمرک ان تدفع وصیتک الی علی ابن الحسین و آمر علی ابن الحسین ان یدفع الوصیه الی ولده محمد ابن علی فاقرئه عن رسول الله و عنی السلام».
یعنی علی (ع) با حسن فرمود ای فرزند من! مرا رسول خدای مامور داشت که وصیت خویش را با تو گذارم و تو را وصی خویش سازم و کتاب و سلاح خود را با تو سپارم چنان که رسول خدا مرا وصی خویش ساخت و کتاب و سلاح خود را به من گذاشت و مأمور ساخت مرا که تو را مأمور دارم گاهی که مرگ با تو نزدیک شود برادرت حسین را وصی خویش شماری و این کتب و سلاح را بدو گذاری آنگاه روی با فرزندش حسین کرد و فرمود امر می کنم تو را که با فرزندت
[صفحه ۱۷۶]
علی بن الحسین وصیت کنی و او را مامور سازی که فرزندش محمد را وصی سازد پس محمد را از رسول خدا و از من سلام برسان.
بالجمله بعد از وفات أمیرالمؤمنین و قتل عبدالرحمن بن ملجم چنان که در کتاب علی (ع) بشرح رفت نخستین ابن عباس بر مردم درآمد «فقال ان أمیرالمؤمنین توفی و قد ترک لکم خلفا فان احببتم خرج الیکم و ان کرهتم فلا احد علی احد، فبکی الناس و قالوا بل یخرج الینا» گفت ای مردم امیرالمؤمنین بسرای دیگر سفر کرد و فرزندش را از برای شما مخلف گذاشت اگر می خواهید بر شما بیرون شود و اگر نه کسی را با کسی حرفی نیست مردم بگریستند و گفتند بر ما در آید پس با جامه سیاه امام حسن (ع) به مسجد در آمد و مردمان گروها گروه در مسجد انبوه شدند و آن حضرت بر منبر صعود داد و خداوند را سپاس گذاشت و رسول خدای را درود فرستاد.
ثم قال: لقد قبض فی هذه اللیله رجل لم یسبقه الأولون بعمل و لم یدرکه الاخرون بعمل لقد کان یجاهد مع رسول الله فیقیه بنفسه و کان رسول الله یوجهه برایته فیکفیه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله و لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه و لقد توفی فی اللیله التی عرج فیها بعیسی ابن مریم و التی قبض فیها یوشع بن نون وصی موسی و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعمأه درهم فضلت من عطائه أراد أن یبتاع بها خادما لأهله، ثم خنقته العبره فبکی و بکی الناس من حوله.
ثم قال: أنا ابن البشیر، أنا ابن النذیر، أنا ابن الداعی الی الله باذنه،
[صفحه ۱۷۷]
أنا ابن السراج المنیر، أنا من أهل بیت أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، أنا من أهل بیت فرض الله مودتهم فی کتابه فقال تعالی: «قل لا أسئلکم علیه أجرا الا الموده فی القربی و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا» فالحسنه مودتنا أهل البیت، ثم جلس.
در جمله می فرماید که در این شب مردی به سرای جاودانی تحویل داد که نه پیشینیان در طاعت یزدان از وی پیشی گرفتند و نه آیندگان ادراک مقام او توانند همانا جهاد کرد به اتفاق رسول خدا و خویشتن را برخی راه او داشت و پیغمبر در جهاد با کفار رایت خویش را بدو همی سپرد و جبریل از طرف راست و میکائیلش از جانب چپ حافظ و ناصر بود و هرگز از جنگ روی برنتافت تا خداوندش بر اعدا نصرت نداد همانا در شبی وفات کرد که عیسی بن مریم را به آسمان صعود دادند و یوشع بن نون وصی موسی را مقبوض داشتند و از زر و سیم چیزی مخلف نگذاشت الا هفتصد درهم که از عطایای او فاضل آمد و همی خواست که بدان مبلغ خادمی از برای اهل خویش ابتیاع کند بروایتی از برای ام کلثوم خواست.
چون سخن بدینجا آورد گریه گلوی مبارکش را بینباشت پس سخت بگریست و مردمان بگریستند.
آنگاه فرمود منم پسر بشارت دهنده به رحمت خداوند منم پسر ترساننده به نقمت خداوند منم پسر دعوت کننده به سوی خداوند به اذن خداوند منم پسر نور تابناک منم از اهل بیتی که خداوند ایشان را پاک و مطهر ساخت منم از اهل بیتی که خداوند در قرآن کریم محبت ایشان را واجب ساخت آنجا که می فرماید:
«نمی‌خواهم از شما مگر دوستی اهل بیت را و آن کس که کسب کند آن حسنه را افزون می کنم از برای او نیکوئی چون سخن بدینجا آورد فرمود هان ای مردم آن حسنه دوستی ما اهل بیت است این بگفت و بنشست.
[صفحه ۱۷۸]
این وقت عبدالله بن عباس برخاست و در پیش روی آن حضرت بایستاد و بانگ برداشت «فقال معاشر الناس هذا ابن نبیکم و وصی امامکم فبایعوه» گفت ای مردم این است پسر پیغمبر شما این است وصی امیرالمؤمنین امام شما با او بیعت کنید «فقالوا ما احبه الینا و اوجب حقه علینا» مردم گفتند ما حق او را بر خویش واجب می شماریم و او را نیک دوست داریم و برخاستند و در بیعت آن حضرت بر یکدیگر پیشی گرفتند و با آن حضرت بیعت کردند
«علی حرب من حارب و سلم من سالم» بر این که با هر کس جنگ کند جنگ کنند و با هر که طریق مصالحت سپارد از در مسالمت باشند
و این وقت روز جمعه بیست و یکم شهر رمضان بود و در سال چهلم هجری.
بالجمله بعد از آن که با امام حسن مردمان بیعت کردند این خطبه را قرائت فرمود:
فقال: نحن حزب الله الغالبون و عتره رسوله الأقربون و أهل بیته الطیبون الطاهارون، و أحد الثقلین الذین خلفهما رسول الله فی أمته، و تالی کتاب الله فیه تفصیل کل شی‌ء لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه فالمعول علینا فی تفسیره لا نتظنی تأولیه بل نتیقن حقا ثقه، فأطیعونا فان طاعتنا مفروضه اذ کانت بطاعه الله عزوجل و رسوله مقرونه، قال الله عزوجل: «یا أیها الذین آمنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم فان تنازعتم فی شی‌ء فردوه الی الله و الرسول، و لو ردوه الی الرسول و الی أولی الأمر منهم لعلمه الذین یستبطونه منهم» و أحذرکم الاصغاء لهتاف الشیطان فانه لکم عدو مبین فتکونوا کأولیائه الذین قال لهم «لا غالب لکم
[صفحه ۱۷۹]
الیوم من الناس و انی جار لکم فلما تراءت الفئتان نکص علی عقبیه و قال انی بری‌ء منکم انی أری ما لا ترون» فتلقون الی الرماح وزرا و الی السیوف جزرا و للعمد حطما و للسهام غرضا ثم لا ینفع نفسا ایمانها [ما] لم تکن آمنت من قبل أو کسبت فی ایمانها خیرا.
فرمود مائیم لشکرهای ظفرمند خدا مائیم نزدیکترین عترت پیغمبر خدا مائیم اهل بیت طیب و طاهر پیغمبر خدا مائیم یکی از ثقلین که رسول خدا در میان امت به ودیعت گذاشت مائیم تالی قرآن کریم که حاوی تفصیل همه اشیا است و از هیچ سوی باطل در او راه نتواند کرد ما راست در تفسیر پشتوان متین و در تأویل کار به ظن نکنیم بلکه بر طریق یقین باشیم پس اطاعت کنید ما را زیرا که طاعت ما طاعت یزدان است چنان که خدای فرماید اطاعت کنید خدا رسول و اولی الامر را و اگر در امری منازعت افکندید نگران حکم خدا و رسول و اولی الامر باشید تا حقیقت آن امر را بازدانید و بیم می دهم شما را که سخن شیطان را که دشمن شما است اصغا نفرمائید و نباشید از دوستان او تا نفریبد شما را چنان که قریش را فریفت آنجا که گفت امروز کسی را بر شما دست نیست و من پناه شما باشم و چون لشکر فریشتگان را دید وا پس گریخت و گفت من از شما بیزارم و می بینم چیزی را که شما نمی بینید و این آیه‌ی مبارک اشاره به قصه بدر است چنان که در کتاب رسول خدا بشرح رفت.
آنگاه فرمود سود خویش را در حدود نیزه و شمشیر شناسید و در روز جنگ دشمن را درهم شکنید و تیرهای خدنگ را هدف گردید همانا سود نکند نفسی را ایمان او اگر از پیش ایمان نیاورده باشد و در ایمان خود کسب خیر نفرموده باشد.
محمد بن جریر طبری گوید: اول کس قیس بن سعد بن عباده با حسن (ع) بیعت کرد و گفت با تو بیعت می کنم به حکم خدا و سنت پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و جهاد با
[صفحه ۱۸]
دشمنان خدا، حسن (ع) گفت بیعت کن به حکم خدا و سنت رسول و این کلمات جهاد را حاکی و حاوی است از آن روز مردمان بدانستند که حضرتش را عزم رزم زدن و قتال دادن نیست این سخن محمد بن جریر است و به نزدیک من درست نباشد بعید نیست که قیس بن سعد در تقدیم بیعت اول کس باشد لکن حسن (ع) او را از ذکر جهاد منع نمی فرماید چنان که از این پس مرقوم خواهد شد در ذیل خطب آن حضرت که لشکر را شنعت می فرماید که شما به حرب دشمنان با من بیعت کردید و این زمان آغاز مخالفت نمودید.
بالجمله مردم بر امام حسن گرد آمدند و گفتند به هر چه فرمان کنی مطیع و منقاد باشیم و امر و نهی تو را بر خویش واجب شناسیم آن حضرت از منبر فرود آمد و به نظم مملکت پرداخت، عمال خویش را در یمن و حجاز و سواد عراق عرب بر سر عمل بازداشت و ابن عباس را به حکومت بصره فرستاد و فرمانگذاران و حکام ایران را در آذربایجان و عراق و خراسان و کرمان آگهی فرستاد و در کار خویش استوار داشت و زیاد بن ابیه را که به فرمان علی (ع) در بعضی از محال فارس فرمان روا بود همچنانش منصوب فرمود و پادشاه غور شنسب را که از شیعیان امیرالمؤمنین علی (ع) بود چنان که شرح حالش در مجلدات سابق مسطور افتاد بر سر عمل باز داشت و دو ماه تمام در کوفه اقامت فرمود از آن سوی چون خبر به معاویه بردند که علی (ع) به سرای جاودانی تحویل داد و مردمان با امام حسن (ع) بیعت کردند اختلال امر آن حضرت را تصمیم عزم داد و چون از جانب زیاد ابن ابیه بیمناک بود و او را مصدر خیر و شر می دانست و مأمن او را در محلی منیع و معقلی متین می پنداشت نخستین او را بدین گونه مکتوب کرد:
من أمیرالمؤمنین معاویه بن ابی سفیان الی زیاد ابن عبید أما بعد فانک عبد قد کفرت النعمه و استدعیت النقمه و لقد کان الشکر أولی بک من الکفر و ان الشجره لتصرف بعرقها و تتفرع من أصلها و انک لا ام لک بل لا أب لک قد هلکت و أهلکت و ظننت أنک تخرج من قبضتی و لا ینالک سلطانی هیهات ما کل ذی لب
[صفحه ۱۸۱]
یصیب رأیه و لاکل ذی رأی ینصح فی مشورته أمس عبد و الیوم امیر خطه ما ارتقاها مثلک یا ابن سمیه و اذا أتاک کتابی هذا فخذ الناس بالطاعه و البیعه و اسرع الاجابه فانک ان تفعل فدمک حقنت و نفسک تدارکت و الا اختطفتک بأضعف ریش و نلتک بأهون سعی و اقسم قسما مبرورا أن لا أولی بک الا فی زماره تمشی حافیا من أرض فارس الی الشام حتی أقیمک فی السوق و أبیک [۲۳] عبدا و أردک الی حیث کنت فیه و خرجت منه والسلام.
همانا عبید که او را پدر زیاد می خواندند عبد بود زیاد او را خرید و آزاد کرد چنان که عنقریب بشرح خواهد رفت از اینجا است که معاویه به او می نویسد این نامه‌ایست از معاویه به سوی زیاد پسر عبید همانا تو عبدی بودی که کفران نعمت کردی و مستوجب نقمت گشتی و شکر احسان از بهر تو فاضل‌تر بود از کفران این نیست جز این که شجر را عرق آن می رویاند و اصل آن شاخ بر می دماند پدر و مادر مباد تو را که خویشتن را به هلاکت افکندی و چنان دانستی که از قبضه قدرت من و حوزه سلطنت من بیرون شدی هیهات نه هر صاحب عقلی رأی او اصابه کند و نه هر صاحب رائی ساحت او از آلایش خطا خالص باشد دیروز عبدی بودی و امروز امیر بلدی گشتی هان ای پسر سمیه کار هیچ کس مانند تو بالا نگرفت چون مکتوب مرا دیدار کنی مردم را به طاعت و بیعت من دعوت کن و در اجابت امر سرعت فرمای چون چنین کنی جان و مال خویش را از هباء و هدر محفوظ داشتی و الا می ربایم تو را به خوارتر پری و می گذارم تو را به پست‌تر زمینی سوگند یاد می کنم سوگندی بزرگ و نیکو که مانند سگانت در قلاده می کشم و پیاده از فارس به شامت می کشانم و تو را و پدرت را گسیل بازار عبد فروشان می سازم و تو را باز می گردانم به مقامی که بودی و به جائی می فرستم که از آن جا بیرون شدی.
چون این مکتوب به زیاد رسید سخت خشمگین و غضبناک گشت و مردم را
[صفحه ۱۸۲]
انجمن ساخت و بر منبر صعود داد
«فحمد الله ثم قال ان ابن آکله الأکباد و قاتله أسد الله و مظهر الخلاف و مسر النفاق و رئیس الاحزاب و من أنفق ما له فی اطفاء نور الله کتب الی یرعد و یبرق عن سحابه جفل لا ماء فیها و عما قلیل تصیرها الریاح قزعا و الذی یدلنی علی ضعفه تهدده قبل القدره أفمن اشفاق علی تنذر و تعزر کلا و لکن ذهب الی غیر مذهب و قعقع لمن روی بین صواعق تهامه کیف أرهبه و بینی و بینه ابن بنت رسول الله و ابن ابن عمه فی مائه ألف من المهاجرین و الأنصار و الله لو أذن فیه أو ندبنی الیه لأریته الکواکب نهارا و لأسعطته ماء الخردل دونه، الکلام الیوم و الجمع غدا و المشوره بعد ذلک انشاء الله».
پس از حمد خداوند گفت پسر هند جگرخواره که قاتل اسدالله حمزه سیدالشهداء (ع) بود و آشکار کننده خلاف و پنهان دارنده نفاق و قائد و رئیس لشکر احزاب و بذل کننده مال خویش در فرونشاندن نور نبوت، به سوی من کتاب کرده است و مرا بیم داده است به سحابی ماند که آب او ریخته است و بیهوده رعد و برق کند و زود باشد که او را بادها پاره پاره و پراکنده کنند و چیزی که دلالت می کند بر ضعف او تهدید و تهویل اوست قبل از قدرت آیا از بیم دادن من ترساننده می شود [۲۴] و بزرگ می گردد حاشا و لکن بیرون مذهب طریقی گرفت، مرا که صاعقه‌های تهامه را دیدار کرده‌ام و آبم از سرگذشته به نبش جنگ می ترساند چگونه من از وی می ترسم و حال آن که در میان من و او پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و پسر ابن عم پیغمبر با صد هزار تن از مهاجر و انصار حاجز و حایل است سوگند با خدای اگر خط جواز به من فرستد و مرا به دفع او بخواند ستارگان آسمان را در چاشتگاه روز بر او آشکار کنم کنایت از این که روز را بر وی شب می سازم و آب تلخ و تند خردل در بینی او می چکانم تا مغزش را پریشان کنم امروز کار به کلام است و فردا به تیغ خون آشام.
چون از تقریر این خطبه بپرداخت از منبر فرود آمد و جواب نامه معاویه
[صفحه ۱۸۳]
را بدین گونه رقم کرد:
«أما بعد فقد وصل الی کتابک یا معاویه و فهمت ما فیه فوجدتک کالغریق یغطیه الموج فیتشبث بالطحلب و یتعلق بأرجل الضفادع طمعا فی الحیاه انما یکفر النعم و یستدعی النقم من حاد الله و رسوله و سعی فی الأرض فسادا فأما سبک لی فلولا حلم ینهضنی عنک و خوفی أن ادعی سفیها لاثرت لک مخازی لا یغسلها الماء و أما تعییرک لی بسمیه فان کنت ابن سمیه فأنت ابن جماعه و أما زعمک أنک تخطفنی بأضعف و ریش و تتناولنی بأهون سعی فهل رأیت بازیا یفزعه صفیرا القنابر أم هل سمعت بذئب أکله خروف فامض الآن لطیتک و اجتهد جهدک فلست أنزل الا بحیث تکره و لا أجتهد الا فیما یسوءک و ستعلم أینا الخاضع لصاحبه الطالع الیه و السلام».
در جمله می گوید که ای معاویه مکتوب تو فرا رسید و مطویاتش مکشوف افتاد تو را چون غریقی نگریستم که طوفان آبش فرو گرفته و او گاهی به سبزی ها که بر روی آب بنشیند چنگ می زند و گاهی پای غوک می گیرد باشد که از آن مهلکه جان به سلامت برد همانا کسی که خداوند و رسول را به غضب آورد و در زمین خدا انگیزش فتنه و فساد کند کفران نعمت کرده است و مستوجب نقمت شده است اما این که مرا مورد سب و شتم ساختی اگر حلم من حمل این ثقل نکردی و بیم نداشتم که نیز مرا نسبت بسفاهت کنند ترا چنان آلوده می ساختم که به هیچ آب شسته نشوی و این که مردم به مادرم سمیه تعییر کردی اگر من پسر سمیه باشم تو پسر جماعتی باشی و این که گمان کردی که من به ناچیزتر پری پناهنده شوم یا خوارمایه کاری به دست کنم [۲۵] بر خطا رفتی هیچ گاه دیدی بار شکاری را که از صفیر قبره بیمناک شود یا گرگ درنده‌ی را نگریستی که طعمه‌ی گوسفند گردد
اکنون بر مکنون خاطر خویش قدم می زن و بر خویش میرو. و من جز بر مکروهات خاطر تو کار نکنم و جز بر خلاف خواهش تو گام نزنم، زود باشد که آشکار گردد آن یک که از ما
[صفحه ۱۸۴]
پست شود و آن دیگر که بلند گردد.
چون مکتوب زیاد به معاویه رسید سخت حزین و غمنده گشت و این ببود تا گاهی که با حسن (ع) کار به مصالحت کرد چنان که در جای خود مذکور می شود.
اکنون بر سر قصه‌ی امام حسن آئیم، در مدت دو ماه که آن حضرت در کوفه ساکن بود مسلمانان در خاطر داشتند که حسن (ع) تجهیز لشکر خواهد فرمود و سفر شام خواهد کرد و با معاویه و لشکر شام قتال خواهد داد و از طول توقف دلتنگ بودند عبدالله بن عباس چون از مکنون خاطر مردم آگهی داشت این مکتوب را از بصره به حضرت حسن (ع) بدین گونه نگاشت:
أما بعد، فان المسلمین و لوک أمرهم بعد علی فشمر للحرب و جاهد عدوک و قارب أصحابک و اشتره من الظنین دینه بمالا یثلم لک دنیاه و وال أهل البیوتات و الشرف تستصلح به عشائرهم حتی یکون الناس جماعه فان بعض ما یکره الناس ما لم ینفذ الحق و کان عواقبه تؤدی الی ظهور العدل و عز الدین خیر من کثیر مما یحبه الناس اذا کانت عواقبه تدعو الی ظهور الجور و ذل المؤمنین و عز الفاجرین و اقتد بما جاء عن أئمه العدل فقد جاء عنهم أنه لا یصلح الکذب الا فی حرب أو اصلاح بین الناس فان الحرب خدعه و لک فی ذلک سعه اذا کنت محاربا لم تبطل حقا.
و اعلم أن علیا أباک انما رغب الناس عنه الی معاویه أنه آسی بینهم فی الفی‌ء و سوی بینهم فی العطاء فثقل علیهم و اعلم أنک تحارب من
[صفحه ۱۸۵]
حارب الله و رسوله فی ابتداء الاسلام حتی ظهر أمر الله فلما وحد الرب و محق الشرک و عز الدین أظهر و الایمان و قرؤ القرآن مستهزئین بآیاته و قاموا الی الصلوه و هم کسالی و أدوا الفرائض و هم کارهون.
فلما رأوا أنه لا یعز فی الدین الا الأتقیاء الأبرار توسموا سیما الصالحین لتظن المسلمون بهم خیرا فما زالوا بذلک حتی شرکوهم فی أماناتهم و قالوا حسابهم علی الله فان کانوا صادقین فاخواننا فی الدین و ان کانوا کاذبین کانوا بما اقترفوا هم الأخسرین.
و قد منیت باولئک و بأبنائهم و أشباههم الله ما زادهم طول العمر الا غیا و لا زادهم ذلک لأهل الدین الا مقتا فجاهدهم و لا ترض دنیه و لا تقبل خسفا فان علیا لم یجب الی الحکومه حتی غلب علی أمره فأجاب و انهم یعلمون أنه أولی بالأمر ان حکموا بالعدل فلما حکم بالبوی رجع الی ما کان علیه حتی أتی أجله علیه و لا تخرجن من حق أنت أولی به حتی یحول الموت دون ذلک و السلام.
در جمله می گوید مسلمانان ترا به خلیفتی برداشتند و امتثال امر ترا گردن گذاشتند لاجرم ساخته‌ی حرب باش و جهاد خصم را تصمیم عزم ده و اصحاب خویش را انجمن کن و صنادید قوم را بزرگ بدار همانا گروهی از مردم نفاذ حق را که موجب ظهور عدل و اقتصاد است مکروه می دارند و چیزی دوستارند که خمیر مایه جور و ستم و مورث ذلت مؤمنین و عزت فاجرین است پیروی کن پیشوایان عدل را
[صفحه ۱۸۶]
همانا تعمیر کذب روا نیست مگر در حرب و اگر نه اصلاح بین ناس زیرا که حرب خدعه است و مادام که محاربی این خدیعت سعتی است از برای تو چندان که حق باطل نگردد.
بدان که مردم از پدر تو علی روی برتافتند و به نزدیک معاویه شتافتند از بهر آن که غنیمت را در میان مجاهدین به سویت قسمت می فرمود و عطا را در وجه وضیع و شریف یکسان می نهاد این کردار بر مردم ثقیل افتاد، بدان که تو حرب می کنی با معاویه و او کسی است که در ابتداء اسلام با خدا و رسول محارب بود چون امر اسلام قوت گرفت و خدای را به وحدانیت پرستش کردند و شرک را محو و منسی داشتند این منافقین ناچار اظهار ایمان کردند و به قراءت قرآن اقدام نمودند لکن آیات قرآن را استهزاء همی کردند و نماز به کسالت گذاشتند و ادای فرایض را به کراهت نمودند چون نگریستند که در دین کسی را جز اتقیا عزتی و مکانتی نیست خویش را به سیرت صالحان بنمودند تا مسلمین ایشان را متقی شمارند و در امانات با خود شریک دارند و گویند حساب ایشان با خداوند است اگر سخن به صدق کنند برادران ما باشند و اگر کاذبند خود خاسر و خائب خواهند بود.
خداوند این منافقان را جز در ضلالت فزونی ندهد و جز در خصمی اهل دین فزایش نفرماید!! تو رضا مده ذلت را و پذیرا مشو خار و پستی را همانا علی (ع) اجابت نکرد حکومت حکمین را تا آنگاه که مردم بشوریدند و آن حضرت را بر تسلیم ناچار نمودند و می دانستند که خلافت خاص علی (ع) برآید اگر به عدالت حکومت کنند لکن چون به هوای نفس حکم کردند این کار باژ گونه گشت و آن حضرت به عراق مراجعت فرمود و ببود تا گاهی که اجل فرا رسید اکنون خلافت و امامت خاص تست تو نیز از حق بیرون مشو تا گاهی که ببایدت از این جهان بیرون شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *