امامت و رهبری، حاکمان زمان

خلافت امام مجتبی علیه السلام

صبح روز نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری که «ابن ملجم مرادی» حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را شهید کرد. چشمِ امید مردم به سوی آن نور پاک و آن سبط اکبر رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) و آن اسوه‌ی علم و تقوا و عصمت دوخته شده بود.
او یکی دو روز بیشتر از هر چیز توجّه خود را به آخرین وصیّتهای مولای متّقیان پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین (علیه السّلام) که درباره‌ی حقایق و معارف اسلام می فرمود داده بود.
[صفحه ۴۳]
امام مجتبی فرمود:
زمانی که وفات پدرم نزدیک شد خواست وصیّت کند فرمود: این وصیّتی است که علی بن ابیطالب برادر رسول اکرم و پسر عمو و مصاحبش می کند (پس از جملاتی می فرماید: ) من به تو ای حسن وصیّت می کنم و وصیّی مثل تو برایم کافی است. وصیّت من به تو همان وصیّتی است که رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) به من فرمودند: [۲۶].
وقتی من از دنیا رفتم در خانه‌ات بنشین و بر گناهانت گریه کن و بزرگترین همّتت بدست آوردن دنیا نباشد و به تو وصیّت می کنم ای پسرم که نمازت را در وقت خودش بخوان و زکات را به اهلش و در وقت خودش بده و در مواقعی که
[صفحه ۴۴]
حقیقت موضوعی برای تو روشن نشد سکوت کن و در حال خوشی و غضب رعایت عدل و انصاف را بنما و میانه رو باش. با همسایگان خوش رفتاری کن و از میهمان، خوب پذیرائی کن و به گرفتارها و ستمدیدگان مهربانی کن و آنهائی را که مسکنت دیده‌اند و در زندگی شکست خورده‌اند دوست داشته باش و با آنها همنشینی کن و در مقابل خدا و خلق تواضع داشته باش. زیرا آن از بهترین عبادات است و آرزوهایت را کوتاه کن و به یاد مرگ باش و به دنیا بی محبّت باش زیرا باید خود را در گرو مرگ و در معرض بلا در طرح ناراحتیها بدانی. و من تو را وصیّت می کنم که از خدای تعالی به خاطر محبّتی که به او داری در پنهانی و علنی بترسی و من تو را از سرعت و عجله در گفتار و اعمالت نهی می کنم و اگر چیزی مربوط به آخرت و مفید برای آخرتت بود آن را زود انجام بده ولی اگر مساله‌ای مربوط به دنیا برای تو پیش آمد آن قدر روی آن تأمّل کن و در اطرافش فکر کن
[صفحه ۴۵]
تا بتوانی صحیح و خداپسندانه و آنچه مایه‌ی رشد تو در آن هست انجام دهی. مبادا در محلّ تهمت بایستی مبادا با کسی که مورد سوءظن دیگران است همنشینی کنی زیرا همنشین بد، انسان را تغییر می دهد و به انحراف می کشاند.
پسرم همیشه خدا را برای خود در هر عملی منظور کن و برای خدا کارهایت را انجام بده و از زشت گوئی برای خدا خود را نگه دار. و او را فرمانده‌ی کارهای خوب و صحبت بدان و او را نهی کننده از بدیهایت بدان. و برای خود برادرانی از میان مردم در ارتباط با خدای تعالی و برای خدا انتخاب کن و مرد شایسته و صالح را برای شایستگی اش دوست داشته باش و با فاسق به خاطر دینت مدارا کن ولی در قلبت با او دشمن باش و با اعمالت از او دور باش تا مبادا تو هم مثل او شوی و مبادا در سر راه ها بنشینی. و با کسی که عقل و علم ندارد، رفت و آمد و همنشینی را ترک کن.
پسرم در معیشتت میانه رو باش در
[صفحه ۴۶]
عبادتت حدّ وسط را بگیر و کوشش کن که عبادتهائی را که دوام دارد و تو طاقتش را داری انتخاب نمائی و خود را به کم حرف زدن ملتزم کن تا سالم بمانی و در هر کار خیری مقدّم باش تا فائده ببری و کارهای خوب را یاد بگیر تا عالم شوی و در هر حال به یاد خدا باش و به کودکان و خردسالان از اهل خانه‌ات مهربان باش و به بزرگترهای آنها احترام بگذار و هرگز غذائی را که قبل از آن از آن غذا به دیگران نخورانده‌ای خودت نخور و تو را سفارش می کنم به روزه. زیرا آن زکات بدن و سپری از امراض است.
و جهاد با نفس کن و از همنشینت حذر کن و از دشمنت اجتناب کن و کوشش کن که در مجالس ذکر باشی و زیاد دعا کن.
پسرم من برای تو، چیزی از نصیحت فروگذار نکرده‌ام و این لحظه ساعت جدائی من و تو است.
و به تو سفارش می کنم که به «محمّد» برادرت خوبی کنی زیرا او برادرت و پسر پدرت است و تو می دانی که چقدر من او را
[صفحه ۴۷]
دوست دارم.
و امّا در خصوص برادرت «حسین» سفارشی ندارم زیرا او پسر مادرت هست و تو با او از یک پدر و مادرید لذا احتیاجی به سفارش ندارد و خدا را جای خودم در میان شما قرار می دهم و از او می خواهم که امور شما را اصلاح کند و او شما را از شرّ متجاوزین حفظ کند و کوشش کنید که تا می توانید صبر کنید. صبر کنید تا خدای تعالی امر خود را نازل کند. ولا قوّه الاّ باللّه العلیّ العظیم. [۲۷].
[صفحه ۴۸]
اصبغ بن نباته می گوید: وقتی ابن ملجم لعنه اللّه علیه، علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را ضربت زد و آن حضرت را به منزل بردند من و جمعی از مردم پشت در خانه‌ی علی (علیه السّلام) نشسته بودیم ناگهان صدای گریه از میان منزل به گوشمان رسید ما هم پشت در خانه گریه می کردیم که حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) از منزل بیرون آمدند و فرمودند امیرالمؤمنین (علیه السّلام) دستور داده‌اند به خانه هایتان برگردید. همه رفتند و فقط من ماندم.
امام مجتبی (علیه السّلام) دوباره از خانه بیرون آمدند و فرمودند مگر
[صفحه ۴۹]
نگفتم به طرف خانه هایتان برگردید.
گفتم: نه، به خدا قسم ای پسر پیغمبر نمی توانم بروم پاهایم قوّت حرکت ندارد و من از اینجا نمی روم تا مولایم امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را ببینم و اشک می ریختم.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) داخل منزل شدند و چند لحظه بیشتر نگذشت دوباره بیرون آمدند و به من فرمودند: داخل شو من وارد منزل شدم و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را دیدم که سر مبارکشان را با عمّامه‌ای بسته‌اند رنگ عمّامه زرد بود ولی رنگ صورت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) هم به قدری زرد شده بود که من فرقی بین رنگ عمّامه و رنگ صورت آن حضرت نگذاشتم لذا خود را به روی دست و پای آن حضرت انداختم و گریه می کردم و او را می بوسیدم. به من فرمود: گریه مکن ای اصبغ به خدا قسم این راه بهشت است که می روم.
عرض کردم: قربانت گردم می دانم که شما به بهشت می روید ولی گریه‌ی من برای دوری از شما است. سپس گفتم: قربانت گردم حدیثی برایم بفرمائید که از رسول خدا (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) شنیده باشید زیرا ممکن است بعد از این دیگر حدیثی از شما نشنوم.
فرمود: بله همین طور است. [۲۸] (در اینجا امام (علیه السّلام) همان
[صفحه ۵۰]
روایتی را که ما در کتاب «انوار زهرا (علیها السلام)» نقل کرده ایم بیان می فرماید و ما در اینجا به خاطر اختصار از نقل ترجمه آن حدیث
[صفحه ۵۱]
خودداری می کنیم.)
و امّا چرا این روایت را ما در حالات حضرت مجتبی (علیه السّلام) نقل کردیم به خاطر آنکه بگوئیم از روز نوزدهم ماه مبارک رمضان دیگر رتق و فتق امور در دست امام مجتبی (علیه السّلام) قرار گرفته بود ولی هنوز تحت فرماندهی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بود.
حضرت مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: وقتی من می خواستم خبر دستگیری ابن ملجم را به پدرم بدهم گفتم: ای پدر، دشمن خدا و دشمن شما را دستگیر کردیم ولی دیدم آن حضرت جواب ندادند، لحظه‌ای خوابشان برده بود بعد از ساعتی چشمهای مبارکشان را باز کردند و در حالی که می فرمودند: ای ملائکه‌ی پروردگارم، با من مدارا کنید. من به ایشان عرض کردم: این دشمن خدا و دشمن شما ابن ملجم است به خدمت شما آورده ایم تا هر چه بفرمائید انجام دهیم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) چشمهای مبارکشان را باز کردند و به ابن ملجم نگاه کردند دیدند دستهای او را بسته‌اند و شمشیرش به گردنش آویز است پدرم با حال ضعف و صدای لرزان و با کمال مهربانی و محبّت به او فرمودند:
کار بسیار زشتِ بزرگی کردی. آیا من برای تو بد امامی بودم که این گونه مجازاتم نمودی؟ آیا من به تو مهربان نبودم و تو را بر
[صفحه ۵۲]
دیگران ترجیح نمی دادم و به تو نیکی نمی کردم و عطائم را به تو زیاد نکرده بودم؟ آیا مردم پشت سر تو چیزهائی نمی گفتند و من اعتنا نمی کردم و تو را آزاد گذاشته بودم و عطائم را از تو دریغ نمی کردم؟ من می دانستم تو بالاخره قاتل منی.
ابن ملجم چشمانش پر از اشک شد و گفت: ای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) تو می خواهی کسی را که در آتش است نجاتش دهی!
پدرم امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمود: راست می گوئی.
سپس رو به من کردند و فرمودند:
ای پسرم به اسیری که در دست تو است مدارا کن و به او مهربانی و نیکی کن و به او اظهار شفقت کن آیا نمی بینی چگونه از ترس چشمهایش به گودی نشسته و قلبش از وحشت چگونه می زند من گفتم: پدر او شما را به قتل رسانده شما سفارشش را می کنید که ما با او مدارا کنیم. فرمود:
بله پسرم ما خاندانی هستیم که اگر کسی به ما بدی بکند در مقابل جز اکرام و گذشت و مهربانی چیزی نمی بیند. پسرم تو را به حقّی که من به تو دارم از هر غذائی که خودت
[صفحه ۵۳]
می خوری به او هم از همان غذا بخوران و از همان آبی که خودت می خوری به او هم بده. پسرم دست و پای او را به غل و زنجیر نبند اگر من مُردم او را می توانی به نحوی که می گویم قصاص کنی و او را بکشی. بیش از یک ضربت به او نزن، سپس جسدش را بسوزان و او را مُثله نکن زیرا من از جدّت رسول اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلم) شنیدم که می فرمود: کسی را مُثله نکنید ولو سگ درنده‌ای باشد و امّا اگر زنده ماندم من او را خودم عفوش می کنم و خودم می دانم با او چه کنم اگر عفوش کنم ما خاندانی هستیم که برای گناهکار جز عفو و اکرام چیزی نمی خواهیم. [۲۹].
[صفحه ۵۴]
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) از دار دنیا رحلت فرمود طبق وصیّت آن حضرت که فرموده بود تو و حسینم کافی هستید برای حمل جنازه‌ام و شما دو نفر عقب جنازه‌ام را می گیرید و می برید. امام مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: ما جنازه را برداشتیم و در غریین دفن کردیم.
حضرت مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: بعد از دفن آن حضرت وقتی به کوفه برگشتیم اصحاب و اولاد امیرالمؤمنین (علیه السّلام) جمع شدند تا ابن ملجم را به قتل برسانند. عبداللّه بن جعفر گفت: دست و پایش را قطع کنید و بعد او را بکشید. محمّد بن حنفیه گفت: آویزش کنیم
[صفحه ۵۵]
تا مردم سنگسارش کنند و سپس او را آتش بزنیم. دیگری گفت: او را زنده به دار بیاویزید تا بمیرد.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: من فقط امتثال امر پدرم حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را می کنم سپس آن حضرت دستور فرمودند که او را بیاورند. او را آوردند و مردم به او لعن و نفرین می فرستادند و او ساکت بود.
حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) فرمودند: ای دشمن خدا، امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و امام المسلمین را کشتی. در اینجا ابن ملجم سرش را بلند کرد و گفت: ای حسن و ای حسین بر شما سلام باد هر چه می خواهید با من بکنید.آنها گفتند: ما می خواهیم آن چنان که تو آقا و مولای ما را کشتی تو را بکشیم.
ابن ملجم گفت: هر چه می خواهید انجام بدهید زیرا اگر شما مرا بکشید و به من ارفاق نکنید من کسی هستم که شیطان او را ذلیل کرده و او را از راه حق باز داشته است من نفسم را می خواستم در فشار بگذارم که این کار را نکند ولی او از من تبعیّت نکرد او را نهی کردم او قبول نکرد پس او را وا می گذارم تا بچشد جزای بدی کارش را و برای او عذاب شدیدی خواهد بود سپس اشک نحسش جاری شد و رو به امام مجتبی (علیه السّلام) کرد و گفت: من پدرت را کشتم و الآن در مقابلت هستم هر چه می خواهی بکن و حقّت را هر طور که می خواهی از من بگیر سپس خودش دو زانو نشست و گفت: ای پسر پیغمبر، خدائی را ستایش می کنم که
[صفحه ۵۶]
کشتن مرا در دست تو قرار داد حضرت امام مجتبی (علیه السّلام) دلش به حال او سوخت زیرا آن حضرت مانند پدرش دل مهربانی داشت صلوات خدا بر او باد.
بالاخره امام مجتبی (علیه السّلام) همان گونه که پدرش فرموده بود او را با یک ضربت شمشیر کشت و بدنش را آتش زد. [۳۰].
سپس مردم به خانه‌ی قطام ریختند و با شمشیر او را قطعه قطعه کردند و شبیب بن بحیره و وردان بن مجالد (همدستان ابن ملجم) را مردم همان شب کشتند. [۳۱].
در اینجا بد نیست به یک مطلب مهم دینی اشاره کنیم و آن این است که انسان باید از اوّل زندگی یعنی از آن وقتی که به حدّ بلوغ می رسد و هنوز صفات رذیله در او رشد نکرده زمینه‌ی تزکیه‌ی نفس و دوری از اعمال زشت را در خود ایجاد کند و از راه صحیح و اساسی به سوی خدا حرکت نماید والاّ اگر بخواهد به فکر تزکیه نفس نباشد و به قول بعضی از افراد بی تجربه که می گویند تزکیه‌ی نفس همان ترک محرّمات و انجام واجبات است به تقوای ظاهری اکتفا کند هر وقت که باشد نفس امّاره بالسوء او را از پا در می آورد
[صفحه ۵۷]
و شیطان به او کمک می کند و دست به جنایتی می زند که قابل جبران نباشد شما بسیار شنیده اید و حقیقت هم دارد که ابن ملجم و یا سائر اهل نهروان مقدّس و نماز شب خوان و بعضی حافظ قرآن بوده‌اند پس چرا آنها به این همه جنایت که حتّی اگر وجدانشان را قاضی قرار می دادند آنها را نهی می کرد، دست زدند؟ چرا نماز و روزه و تهجّدشان آنها را از این اعمال زشت باز نداشت؟! جوابش یک کلمه است و آن این است که آنها قبل از آنکه انسان شوند قبل از آن که تزکیه‌ی نفس کنند به این گونه مقدّس مآبی ها گرویده بودند و خودسرانه و بدون پیروی از ولایت و امامت و بدون تزکیه‌ی نفسِ خود از صفات رذیله مانند حبّ جاه و ریاست، مانند حقد و کینه و حسادت، مانند کبر و غرور و لجاجت، اعمالی را که از اسلام شنیده بودند عمل می کردند و خود را صدرنشین بهشت هم می دانستند و اگر روزی هم به فکر اصلاح جامعه و نجات مردم از ناراحتی و کمک به آنها می افتادند تصمیم می گرفتند که علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را در ردیف معاویه و عمروعاص بکشند و آن قدر این مقدّسین نهروانی کم درک بودند که فرقی بین علی بن ابیطالب (علیه السّلام) و حضرت مجتبی (علیه السّلام) و معاویه نمی گذاشتند لذا اینکه می بینیم اسلام بیش از هر چیز به ولایت و از راه ولایت، به تزکیه‌ی نفس اهمیّت داده برای این است که مردم مسلمان این گونه اشتباهات را نکنند و در مرحله‌ی اوّل به تهذیب نفس از جمیع رذائل بپردازند تا بتوانند نفس خود را در مواقع
[صفحه ۵۸]
حسّاس کنترل کنند امید است پروردگار متعال ما را از هرگونه انحراف محفوظ بدارد.
برگرفته از کتاب امام مجتبی(ع) نوشته آقای حسن ابطحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *