امامت و رهبری، حاکمان زمان

مفاخره امام حسن (ع) با معاویه و اصحاب او

چون مخاطبات حسن (ع) با معاویه و اصحاب او ساحت آن جماعت را آلایش عار و شنار داد و از آن مجلس دلتنگ و غمنده پراکنده شدند همواره تذکره‌ی این حدیث خاظر ایشان را زحمت می کرد لاجرم همواره هنگام ظفر می جستند و اعداد کیفر را کمر می بستند چنان افتاد که یک روز حسن (ع) حاضر مجلس معاویه شد و این وقت مروان بن الحکم و مغیره بن شعبه و دیگر ولید بن عقبه و عتبه بن ابی سفیان در آن مجلس جای داشتند ایشان را از ورود حسن (ع) فرحتی به دست شد و چنان دانستند که به مخاطبات ناهموار و مغالطات نابهنجار آن حضرت چیره خواهند گشت پس آغاز سخن کردند و به کلمات شنیع شناعت آن حضرت را خواستند و هر یک جداگانه داستانی از مفاخر بنی امیه و مثالب بنی هاشم آراستند کردار ایشان بر آن حضرت ثقیل افتاد.
فقال الحسن ابن علی علیهماالسلام:
أنا شعبه من خیر الشعب آبائی أکرم العرب لنا الفخر و النسب و السماحه عند الحسب من خیر شجره أنبتت فروعا نامیه و أثمارا زاکیه و أبدانا قائمه فیها أصل الاسلام و علم النبوه فعلونا حسین شمخ بنا الفخر و استطلنا حین امتنع منا العز نحن بحور زاخره و جبال شامخه لا تقهر.
حسن (ع) فرمود منم بهترین شاخی و غَصنی از شاخهای شجره‌ی شرافت و پدران من اشرف قبائل و اقوام عرب‌اند مفاخرت نسب و سماحت حسب خاص ماست چه ما از بهترین شجر شاخهای بالنده و میوه‌های گوارنده و بدنهای پاینده‌ایم همانا شجره نبوت که اصل اسلام و سرچشمه علم است ما را فروگرفت و از در فخر و مباهات بلند آوازه کرد و بر عزت و مکانت غلبه داد مائیم دریاهای شگرف که هرگز
[صفحه ۲۸۴]
خشک نشویم و کوهسارهای سرکش که هرگز پست نگردیم.
فقال مروان: مدحت نفسک و شمخت بأنفک هیهات یا حسن نحن والله الملوک الساده و الاعزه القاده فلا تبجحن فلیس لک عز مثل عزنا و لا فخر کفخرنا ثم أنشأ یقول:
شفینا أنفسا طابت وقورا
فنالت عزها فیمن یلینا
فابنا بالغنیمه حین ابنا
و ابنا بالملوک مقرنینا
مروان گفت ای حسن خویشتن را ستایش کردی و به کبر و کبریا سر افراختی هیهات مائیم پادشاهان بزرگ و بزرگان پیش تازان تو در عظمت و عزت و مفاخرت و مباهات انباز ما نتوانی بود و این دو شعر بر این معنی انشاد کرد.
«ثم تکلم المغیره ابن شعبه فقال نصحت لابیک فلم یقبل النصح و لو لا کراهه قطع القرابه لکنت فی جمله أهل الشام فکان یعلم أبوک أنی اصدر الوارد عن مناهلها بزعاره قیس و حلم ثقیف و تجاربهما للامور علی القبایل»
آنگاه مغیره بن شعبه به سخن آمد و گفت ای حسن پدر تو را اندرز گفتم و نپذیرفت از من اگر قطع قرابت و رحم را مکروه نداشتم با لشکر شام پیوسته می شدم و حال آن که پدرت مرا شناخته داشت که با شَراسَت خُلق قیس و حلم جماعت ثقیف و تجربت ایشان در امور قبایل تشنگان را بی آن که سیراب شوند از آبگاه بازگردانم
«فتکلم الحسن صلوات الله علیه فقال یا مروان أجبنا و خورا و ضعفا و عجزا اتزعم انی مدحت نفسی و أنا ابن رسول الله و شمخت بأنفی و أنا سید شباب أهل الجنه و انما یبذخ و یتکبر ویلک من یرید رفع نفسه و یبتجح من یرید الاستطاله فاما نحن فأهل بیت الرحمه و معدن الکرامه و موضع الخیره و کنز الایمان و رمح الاسلام و سیف الدین ألا تصمت ثکلتک امک قبل أن أرمیک بالهوائل و أسمک بمیسم تستغنی به عن اسمک فأما أیابک بالنهاب و الملوک أفی الیوم الذی ولیت فیه مهزوما و انحجزت مذعورا فکانت غنیمتک هزیمتک و غدرت بطلحه حین غدرت فقتلته قبحا لک ما أغلظ جلده وجهک فنکس مروان رأسه».
[صفحه ۲۸۵]
این وقت حسن (ع) آغاز سخن کرد فرمود ای مروان گمان می کنی که من سخنی از در عجز و ضعف می آرایم یا چنان پندار می کنی که من خویشتن را می ستایم و حال آن که پسر رسول خدایم یا بر طریق تکبر و تَنَمُّر می روم و حال آن که سید جوان بهشتم وای بر تو آن کس براه تکبر رود و شاد شود که علو خویش طلب کند و برتری جوید و ما را بدین صنعت حاجت نیست چه ما اهل بیت رحمت و معدن کرامت و جایگاه شرافت و مخزن ایمان و سنان اسلام و شمشیر دینیم مادر به عزایت بنشیند خاموش نخواهی شد تا گاهی که تو را داغ کنم به آلتی که علامتی شود و مردمانت بدان علامت بشناسند و از نام تو یاد نکنند و این که بازمی‌گردی بسیر سلاطین و از نهب و غارت حدیث می افکنی آیا از آن روز که در حکومت هزیمت شدی و بر خویشتن بترسیدی تذکره خواهی کرد همانا غنیمت تو هزمیت تو بود که خود را به سلامت بیرون افکندی تو آن کسی که با طلحه در جنگ جمل غدر کردی و او را غیله بکشتی چه زشت مردی که توئی و شگفت و سخت روئی که هرگز خجل و منفعل نشوی.
چون سخن بدین جا رسید مروان سر به خویشتن در برد پس حسن (ع) به جانب مغیره نگریست
«فقال یا أعور ثقیف ما أنت من قریش فافاخرک أجهلتنی یا ویحک و أنا ابن خیره الاماء و سیده النساء غذانا رسول الله بعلم الله تبارک و تعالی فعلمنا تأویل القرآن و مشکلات الاحکام لنا العزه الغلباء و الکلمه العلیاء و الفخر و السناء و أنت من قوم لم یثبت لهم فی الجاهلیه نسب و لا لهم فی الاسلام نصیب عبد آبق ماله و الافتخار عند مصادمه اللیوث و مجاحشه الاقران نحن الساده و نحن المذاوید القاده نحمی الذمار و ننفی عن ساحتنا العار و أنا ابن نجیبات الابکار.
ثم أشرت زعمت خیر وصی خیر الانبیاء کان هو بعجزک أبصر و بحورک أعلم و کنت للرد علیک اهلا منه لو غرک فی صدرک و بدو الغدر فی عینک هیهات لم یکن لیتخذ المضلین عضدا و زعمت انک لو کنت بصفین به زعاره قیس و حلم ثقیف فبما ثکلتک امک ابعجزک عند المقامات و فرارک عند المجاحشات أما والله لو التفت
[صفحه ۲۸۶]
علیک من امیرالمؤمنین الاشاع لعلمت أنه لا یمنعه منک الموانع و لقامت علیک المرنات الهوالع و أما زعاره قیس ما أنت و قیسا انما انت عبد آبق فثقف فسمی ثقیفا فاحتل لنفسک من غیرها فلست من رجالها أنت بمعالجه الشرک و موالج الزرائب أعرف منک بالحروب.
فأما الحکم فأی الحکم عند العبید القیون ثم تمنیت لقاء امیرالمؤمنین (ع) فذاک من قد عرفت أسد باسل و سم قاتل لا یقاومه الا بالسه عند الطعن و المخالسه و کیف یرومه الضبعان و تناوله الجعلان بمشیتها القهقری و أما وصلتک فمنکوره و قرابتک فمجهوله و ما رحمک منه الا کبنات الماء من خشفان الظباء بل أنت أبعد منه نسبا».
فرمود ای اعور ثقیف تو نژاد از قریش نداری تا من با تو مفاخرت آغازم وای بر تو مرا نشناخته می انگاری و حال آن که من پسر سیده زنانم و رسول خدا مرا به علم خداوند غذا داده و به تاویل قرآن آموزگاری کرده و مشکلات احکام را آموخته همانا عزت منیع و مقام رفیع و فخر بزرگ و علای عظیم خاص ماست و تو از جماعتی باشی که در جاهلیت به هیچ نژادی شناخته نبودند و در اسلام بهره نداشتند بنده گریزنده را چه مجال مفاخرت است در مبارزت شیران و مناجزت دلیران مائیم بزرگان و ناصر سرهنگان، مائیم نگاهدارنده عهود و ذمار و راننده‌ی عیب و عار و منم فرزند دوشیزگان نژاده.
هان ای مغیره تو گمان می کنی که نصیحت کردی بهترین وصی بهترین پیغمبران را و حال آن که او به عجز تو بیناتر است و به لغزش تو داناتر و تو سزاوارتری که گوش فرا نصیحت وی داری از برای آن حقد و کین که در سینه‌ات نهفته است و آن غدر و خدیعت که از دیده‌ات نمودار است هیهات خداوند می فرماید از گمراهان پشتوانی مخواهید و گمان می کنی که اگر حاضر صفین بودی به درشتی خوی قیس و حکمت ثقیف کار می کردی مادرت بر تو بگرید به کدام هنر آیا به عی و عجزت در مقام مشاورت یا جبن و فرارت هنگام مبارزت سوگند با خدای که نیک می دانی که
[صفحه ۲۸۷]
اگر چنگ امیرالمؤمنین تو را فرا می گرفت هیچ مانعی و دافعی تو را رهائی نتوانست داد جز این که زنان ناله کننده بر تو جزع می کردند و این که از قیس و شَراسَت طبع او یاد کنی تو را با قیس چه نسبت است تو عبدی را مانی که بگریختی و گرفتار شدی از این روی ثقیف نام یافتی از برای خود و شرافت نفس فکر دیگر کن که مرد این جمله که گفتی نیستی تو از بهر اَشراک و اَشباکِ صید و تدبیر آغل اغنام نیکوتری تا کار حرب و راندن حُسام.
و این که سخن از دانش و حکم کردی کدام حکم در نزد اهل سوق و عبید آهنگر است و این که نمودار می کنی که دیدار امیرالمؤمنین را در گیر و دار آرزومند بودی تو خود می شناسی شیر رزم آزمای و زهر جان فرسای را که ابلیس در تنگنای هیجا حمله او را برنتابد چگونه آهنگ جنگ او می کند ضبع پتیاره و جُعَل سرگین خواره و این که نژاد خود را به خاندانهای بزرگ می پیوندی وصلت تو نکره و قربت تو غیر معرفه است چه نسبت است میان جانوران دریائی و آهو بچگان صحرائی چون سخن بدین جا آورد طاقت مغیره برفت و از نشیمن خویش به جانب حسن (ع) جنبشی کرد «و الحسن یقول عذرنا من بنی امیه أن تحاورنا بعد مناطقه القیون و مفاخره العبید» امام حسن (ع) فرمود از آن پس که آهنگران و بندگان طریق مفاخرت و مخاطبت با ما سپارند ما معذور خواهیم بود گاهی که ابواب محاوره و مکالمه را با بنی امیه ممدود داریم
معاویه گفت باز شو ای مغیره ایشان فرزندان عبد منافند و هر کس از صنادید اقوام و بزرگان قبایل با این جماعت سخن به مفاخرت افکند قرین آزرم و شناعت شود و روی با امام حسن (ع) آورد و آن حضرت را سوگند داد که او را مَعْفُو دارد و خاموش شود.
برگزیده کتاب ناسخ التواریخ شرح احوال امام حسن مجتبی(ع) نوشته آقای محمد تقی لسان الملک سپهر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *