حوادث، وقایع، هجرت

خروج امام حسنن از کوفه به جانب مدینه‌

امام حسن (ع) بعد از مصالحه با معاویه بسیج راه کرده عزیمت سفر مدینه فرمود این وقت از برای وداع مسیب ابن نجبه و ظبیان بن عماره التمیمی به حضرت حسن آمدند.
فقال الحسن (ع):
ألحمد لله الغالب علی أمره لو أجمع الخلق جمیعا علی أن لا یکون ما هو کائن ما استطاعوا، فقال أخوه الحسین لقد کنت کارها لما کان، طیب النفس علی سبیل أبی ما أتی حتی عزم علی أخی فأطعته و کأنما یجذ أنفی بالمواسی.
حسن (ع) فرمود سپاس خدای قاهر غالب را که اگر انجمن شوند همه کاینات بر آنچه کاین است و حکم رفته دیگرگون نتوانند ساخت حسین (ع) فرمود من بر راه پدرم امیرالمؤمنین همی خواستم رفت و مکروه می داشتم این مصالحه را که برادرم با معاویه مقرر داشت لکن چون برادرم تقدیم این امر کرد او را اطاعت کردم و چنان بر من سخت بود که گویا بینی مرا با تیغ قطع کردند مسیب عرض کرد سوگند با خدای که خلافت معاویه بر ما بزرگ نشود و او ناچار است که با ما به رفق و مدارا کار کند و مودت ما را مغتنم شمرد و این حزن و اندوه که ما راست از بهر شماست که مبادا مکانت شما کاستی گیرد و دستخوش جور و ستم گردید «فقال
[صفحه ۳]
الحسین یا مسیب نحن نعلم أنک تحبنا فقال الحسن سمعت أبی یقول سمعت رسول الله [یقول] من أحب قوما کان معهم»
حسین (ع) فرمود ای مسیب ما آگاهیم که تو دوستدار مائی امام حسن (ع) فرمود که شنیدم از پدرم امیرالمؤمنین که از رسول خدا روایت کرد که فرمود هر که دوست دارد قومی را با ایشان محشور خواهد شد این وقت مسیب و ظبیان عرض کردند یابن رسول الله صواب آن است که دیگر باره زمام امر به دست گیری و با معاویه آغاز مقاتلت فرمائی فرمود اقدام در این امر نخواهم کرد.
بالجمله روز دیگر حسن (ع) با اهل و عشیرت از کوفه خیمه بیرون زد و چون بدیر هند رسید به جانب کوفه نگران شد و فرمود:
و لا عن قلی فارقت دار معاشری
هم المانعون حوزتی و ذماری
و از آنجا کوچ بر کوچ طی مسافت کرده وارد مدینه شد و از آن سوی معاویه بعد از بیرون شدن حسن (ع) روی با ولید بن عقبه بن ابی معیط کرد و گفت «یا با وهب هل رمت قال نعم و سموت»
کنایت از آن که آیا در طلب خون عثمان بیرون شدم و کار به نهایت بردم ولید گفت هیچ دقیقه فرو نگذاشتی و از آن چه خواستیم افزون کردی و از این کلمه معاویه ولید را به اشعاری که در تحریض به خون خواهی عثمان نوشته بود تنبیهی می داد چنان که در کتاب علی (ع) رقم کردیم و آن اشعار این است که ولید به شام برای معاویه فرستاد:
ألا أبلغ معاویه ابن حرب
فانک من أخی ثقه ملیم
قطعت الدهر کالسدم المعنی
تهدر فی دمشق و لا تریم
فلو کنت القتیل و کان حیا
لشمر لا ألف و لا شؤم
و انک و الکتاب الی علی
کدابغه و قد حلم الادیم
هم در این سال چهلم هجری فلاسفه‌ی اسکندریه اختراع بارود و خنپاره کردند و ازین پیش در جلد دوم از کتاب اول در قصه ذبابیه رقم کردیم که آتش مصنوعی به لشکرگاه قیصر می افکند چنان مستفاد می شود که به دستیاری بارود و نیروی منجنیق آلتی چند به میان لشکرگاه قیصر می افکند تا در آن جا بارود افروخته می گشت و آن
[صفحه ۳۱]
آلات را درهم می شکست و مردم را به آهن پاره‌ها و دیگر اشیاء آسیب می زد از این قصه مکشوف می گردد که بارود در زمان ذوالاکتاف و ذبابیه نیز بوده است بعید نیست که مردم مصر در سال چهلم هجری تکمیل صنعت کرده باشند و منفعت بارود را به قوت خنپاره به زیادت برده باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *