معجزات و کرامات

گلبرگی از کرامت‏های امام حسن علیه ‏السلام

گلبرگی از کرامت‏های امام حسن علیه ‏السلام

میانجی

ابوسفیان برای بستن پیمان با پیامبر صلی‏ الله‏علیه ‏و ‏آله‏ و سلم به مدینه آمد، ولی پیامبر او را به حضور نپذیرفت. آن‏گاه او پیش علی علیه‏ السلام رفت و از ایشان خواست تا او را نزد پیامبر شفاعت کند. علی علیه‏ السلام نزد پیامبر رفت و موضوع را در میان گذاشت، ولی حضرت نپذیرفت. امام مجتبی علیه ‏السلام که در آن هنگام نوزادی چهارده ماهه بود، با زبانی شیوا فرمود:

ای پسر صخر! شهادتین را بر زبانت جاری ساز تا من تو را نزد جدم رسول خدا شفاعت کنم.

ابوسفیان که شگفت زده شده بود، با تعجب به امام مجتبی و امیرالمؤمنین علیه‏ السلام نگاه می‏ کرد. آن‏ گاه علی علیه‏ السلام فرمود:

سپاس خدایی را که خاندان محمد صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله‏ و سلم را هم سان یحیی بن زکریا قرار داده است.

/پاورقی ۱٫ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۲۶، ح ۳؛ مناقب، ج ۳، ص ۱۷۳٫/

 پاداش احسان

امام مجتبی علیه ‏السلام به قصد حج، با پای پیاده از مدینه به مکه می ‏رفت. درراه پاهای حضرت ورم کرد. به امام گفتند: اگر سواره بروید زخم پاهایتان خوب خواهد شد، ولی امام فرمود: هرگز! به منزلگاه که رسیدیم، مرد سیاه چرده ‏ای نزد ما خواهد آمد که روغنی به همراه دارد. آن روغن دوای آن است. آن را به هر قیمتی از او بخرید. پس از مدتی، آن مرد سیاه چهره از دور نمایان شد. امام به غلام خود فرمود: نزد او برو و آن روغن را از او خریداری کن. مرد سیاه به غلام امام گفت: روغن را برای چه می ‏خواهی؟ غلام گفت برای امام می ‏خواهم. مرد گفت: مرا نزد او ببر. وقتی خدمت امام رسید، گفت: ای فرزند رسول خدا، من از دوست ‏داران شما هستم و در عوض این دارو، هرگز از شما پولی نمی ‏گیرم، ولی از شما می ‏خواهم دعا کنید تا خدا به من پسری سالم هدیه فرماید که دوست‏ دار شما خاندان پیامبر صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله‏ و سلم باشد؛ زیرا زایمان همسرم نزدیک است. امام فرمود: وقتی به خانه برگردی، خدا به تو پسری سالم و بی عیب هدیه داده است. وقتی مرد سیاه چرده به خانه‏اش بازگشت، دید پسری زیبا در آغوش همسرش است.

 /پاورقی ۲٫ بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۲۴، ح ۳٫/

 رویش زندگی

امام مجتبی علیه ‏السلام در یکی از سفرها، با مردی از خاندان زبیر که به امامت زبیر معقتد بود، همسفر شد. آنان شتری را نیز به آن مرد کرایه کرده بودند. در میان راه به منزلگاهی رسیدند و برای برداشتن آب و استراحت توقف کردند. آنان در زیر نخل خشکیده‏ ای فرشی برای امام پهن کردند و امام بر آن نشست. آن مرد نیز پارچه‏ ای کنار امام پهن کرد و بر آن نشست. وقتی چشم مرد به آن نخل خشکیده افتاد، گفت: کاش این نخل خشک خرما می ‏داد و کمی خرما می‏ خوردیم. امام مجتبی علیه ‏السلام خطاب به او فرمود:

خرما می ‏خواهی؟ پاسخ گفت آری. امام دست به سوی آسمان دراز کرد و دعا فرمود: در این هنگام، درخت خرما در عین ناباوری حاضران سبز شد، برگ در آورد و خرمای اعلایی داد. کسی در میان کاروانیان با دیدن این صحنه شگفت زده گفت: این چیزی جز جادو نیست. امام مجتبی علیه ‏السلام فرمود: نه این جادو نیست، بلکه حاصل دعای مستجاب فرزندان پیامبران است. سپس فردی از نخل بالا رفت و برای همگان از خرمای آن فرو ریخت.

 /پاورقی ۳٫ ابن شهر آشوب، مناقب، ج ۴، ص ۹۰٫/

 نیایشی پذیرفته

مردم که از ستم زیاد بن ابیه به تنگ آمده بودند، پیش امام مجتبی علیه ‏السلام از او شکایت کردند. امام نیز دست به دعا برداشت و او را نفرین کرد و فرمود:

خدایا! انتقام ما و شیعیانمان را از دست زیاد بن ابیه بستان و عذاب خود را به او بنما؛ به راستی که تو بر هر چیزی توانا هستی. در آن هنگام، خراشی در انگشت شست دست او پدیدار شد و زخم تمام دستش را تا گردن فراگرفت. سپس ورم کرد و سبب مرگ زیاد گردید.

/پاورقی ۴٫ همان، ص ۱۰٫/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *